![]() |
![]() |
|
|
شدم مثل بادی که گیر کرده توی یه خرابه ,ناله میکنه و داد میزنه که میخواد بره ...بالاخره یه روز هوا آفتابی میشه و از باد خبری نیست...اونموقع منم رفتم تا توی یه خرابه دیگه گیر کنم...
------------------------------------- فهمیدم که دیگه آدمارو همونجوری که هستن باید قبول کرد ...بالاخره فهمیدم ولی دیگه دیر شده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0:19 توسط دانشجوی شکلاتی |
|
|
یعنی هیچ چیز بدتر از این نیست با وجود اینهمه درس و دغدغه و همین بین رسیدن خبرهای اینترستینگ و جالب و... باید بشینم ملودی لاو استوری رو تمرین کنم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:45 توسط دانشجوی شکلاتی |
|
|
نمیدونم چرا یاد آهنگ یادگاری افتادم ,شاید چون تو یه وبلاگ خوندم که نویسنده وبلاگ یه زمانی معتاد این آهنگ بوده,راستش نویسنده این وبلاگ هم یه زمانی معتاد این آهنگ بود.هروقت گوش میدم یاد عید میوفتم ,عجب عیدی بود ,خیلی خوش گذشت .حالا بگذریم که 4 5 روز اولش همش دعوا و عر زدنو اعصاب خوردی بود .نمیدونم چرا کلا هروقت دیگه با مامان بابام میخوام برم مسافرت از شب قبلش شروع میکنم به عر زدن! ولی بعد از اون بقیهاش خوب بود.آلبوم قمیشی هم که بهترش کرده بود...
دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه میشه,لحظهای که حسی از تو به دلم اضافه میشه تقریبا به آخرای سال رسیدیم.منتظرم زودتر تولدم -که طبق عادت هرسال ریده میشه توش-زودتر رد بشه و یه ماه بعدش هم که عید:) امسال میشه گفت با اینکه پر از غم و غصه بود ولی بهتر از پارسال بود فکر میکنم بهتراز پارسال تموم شه,حالا چرا یه دفعه به همچین موضوعی برای نوشتن رسیدم خدا میداند!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:20 توسط دانشجوی شکلاتی |
|
|
امروز موضوع تمام دوستان و آشنایان جایزه اصغر فرهادی بود .آقای فرهادی روز منو ساخت, یعنی انقدر خوشحال بودم که حد نداشت.واقعا دمش گرم یه ملتو خوشحال کرد!
جدا از این کلی مطلب داشتم تو ذهنم که بنویسم ولی...نمیدونم یا یادم نمیاد یا دلم نمیخواد بنویسم... به سلامتیه اونایی که تنهان و تنهاییشونو یه جوری پر میکنن,به سلامتیه اونایی که کسیو دوس دارن ولی چنان فیلمی بازی میکنن که طرف نفهمه,به سلامتیه اونایی که وفادارن,به سلامتیه اونایی که رو راستن,به سلامتیه اونایی که پشت دوستشونو خالی نمیکنن... در آخر به سلامتیه اصغر فرهادی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 20:12 توسط دانشجوی شکلاتی |
|
|
یلدا,دختر سیاه موی بلند بالا,یادگار نام وطن,میوه پاییز ایران,عروس زمستان در راه است او را بر سر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم,
ایرانی بودن را فراموش نکنیم یلدا مبارک ----------------------------------------- شاید هیچ چیز به اندازه یک اس ام اس انقدر نمیتونست منو خوشحال کنه ,اونم از کسی که خیلی برام ارزش داره! :)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 16:18 توسط دانشجوی شکلاتی |
|
|
وقتشه از تو گذشتن / این یه آغاز دوبارهس
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:7 توسط دانشجوی شکلاتی |
|
|
راستش دروغ چرا ؟تا قبر آ آ آ آ یه مدته فکر میکنم از آدما به دور شدم!ولی ترجیح میدم با چهارتا آدم درست حسابی دوست بمونم و دورم خلوت باشه,بذار بگن طرف گه ,یبسه,بد اخلاقه ... بذار بگن ...مهم اینه که دوستیمو با اون چهارتا آدم و انسان هیچوقت قطع نمیکنم,هرچندکه آشنایی با آدمای جدید بهم روحیه میده ولی بعداز یه مدت که میبینم طرف هیچی نیست و خودشو انقدر بزرگ نشون میده زده میشم...باکی نیست که دلم به همون چهارتا دوست خوشه ,دختر یا پسر بودنش مهم نیست مهم اینه که آدمن!هرچند که شاید هرروز و هرهفته نبینمشون یا باهاشون حرف نزنم ولی دلم گرمه...
همه اینارو گفتم که بگم چاکر هرچی دوست بامرامه!ولی الان بیشتر منظورم یه نفر بود که اینجارو نمیخونه,یه دوست خوب و قدیمی که شاید بشه گفت به تازگی کشفش کردم .خواستم ازش تشکر کنم هرچند که میدونم نمیبینه (چون آدرس وبلاگو نداره) .کسی که نه دروغ میگه,نه حسوده ,نه خودخواه نه مغرور...کسی که میتونم بهش اعتماد کنم ,کسی که وقتی عصبانی هستم نصیحت نمیکنه و به حرفام گوش میده وقتی حوصلمون سر میره میزنیم بیرون ,با ابی بلند بلند میخونیم,وقتی پولامون ته کشیده همدیگه رو به شدت درک میکنیم و به یه سییب زمینی قانع میشیم! کسی که شاید یه ماه بشه که ازش خبر نداشته باشم ولی دلم گرمه که هست!جوگیر بازی درنیاوردما!من از اشتباهای قبلیم درس میگیرم.تجربه به من ثابت کرده قاطی شدن زیادی با حتی فرشتگان هم میتونه همه چیزو به هم بریزه... خلاصه اینکه ازش ممنونم.نمیدنم چرا حس کردم باید اینجا ازش تشکر کنم؟! ای خداااا مگه من چی میخوام از این زندگی؟؟ و دیگر اینکه حال من خوب است ,میخوای تو باور کن ,میخوای باور نکن!ولی بهتره باور نکنی!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 21:2 توسط دانشجوی شکلاتی |
|
|
خب از امروز فعلا فیسبوک تعطیل شد تا ببینم کی حالشو دارم برگردم!میتونستم باز بذارمش اما نرم ,ولی مگه خودتون کرم ندارین ببینین چه حسیه!
و اینکه میخوام یه مدت هم تو خودم غرق بشم هم کاملا درسته,حوصله احمق بازیه آدمارو ندارم.ولی درست میشم بعد از یه مدت. با خواهر عزیز داشتیم بحث میکردیم,میگفت حتما مشکل از خودته منم درجواب گفتم :بله مشکل از منه!من خودم آدم گهی هستم و تحمل آدمای گهتر از خودم رو ندارم! دلم میخواد هرچه زودتر از این خاک بر سری و آدمای گهش دور بشم و برم ولی این فعلا در حد شعاره تا یک مقدار از تنبلیم بکاهم و جدی شروع کنم... امروز یه جرقه به ذهنم زد!جرقه پر خرجی میتونه باشه!فعلا باید تحقیقاتمو شروع کنم تا بعد ببینم بتونم پدر مادر محترم رو راضی کنم یا نه! بعدم این که انقدر سعی نکنین ادای آدمای خیلی خوب رو در بیارین چون ان میشین بعدا! برین تو خیابونا شربت و غذا کوفت کنین بعدم بزنین تو سر خودتون ببینین به کجا میرسین!اصلا هم برام مهم نیست اگه اعتقاد به کارد ندارین و فکر میکنین این چیزا تبرکه!(منم جدیدا یاد گرفتم اون موقعی به اعتقاد بقیه احترام بذارم که بقیه هم یاد بگیرن به اعتقاد من احترام بذارن ,هرکی میخواد بخواد ,نمیخواد --->درک!) این متن بیشتر جهت خالی شدن عریضه نوشته شده بود! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 17:41 توسط دانشجوی شکلاتی |
|
|
بازم داره بارون میاد,مجبورم اعتراض نکنم چون ممکنه تبدیل به برف بشه ,اونوقت با این وضعیت کوچه ما و شهردار محترم و خانوادهاش حبس میشم تو خونه,اگه هم بخوام برم بیرون که کلا قید ماشین رو بیاد بزنم و از بالای کوچه سر بخورم بیام پایین تا برسم دانشگاه.اگه هم یک درصد بشه ماشین برد که بازم فرقی نمیکنه ,بخاریه ماشینو از پارسال تاحالا نبردم درست کنم (به دلیل مشکلات تنبلی و امثال اونها),باید تیک تیک بلرزم ,تازه اگه کولر بزنم بهتره چون حداقل بخارا رو میبره...بعدم به صدای برف پاکن گوش میدم که با صدای یکی از خواننده های محبوبم قاطی میشه.احتمالا با خودم میگم کاش یکی از دوستام باهام بود,حالا هر کدومشون,بهتر از تنهایی تو ماشین بودن بود..
توی یک روز بارونی بدترین چیز اینه که بشنوی کسی بهت بگه به هیچ دردی نمیخوری!شایدم واقعا به دردی نمیخورم نمیدونم...لوس شدم,لوسم کردن بعد میان یه همچین حرفی میزنن... تنها امیدی که میتونم داشته باشم امید به رفتنه,کاملا فکر اشتباهیه که فکر کنم اونجا میتونه جای بهتری باشه برام ,ولی حداقل فکرش بهم امید میده شدیدا حسودیم میشه به حال کسی که خوشحاله ,و شدیدا درک میکنم اونایی که از یکنواختی خسته شدن داره بارون میاد مجبورم کلاس زبانو بپیچونم برم سر یه کلاس مزخرف تو دانشگاه به حرفهای مرتیکه خرفت احمق گوش بدم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:38 توسط دانشجوی شکلاتی |
|
|
راستش فکر میکنم دانشجوی نامرتبی بودم!نه از اون نظر که فکر کنید خدای نکرده یه وقت اتاقم نامرتب باشه یا وسایلم نامرتب باشه ها!نــــــــــــــــــــــــــــه!
راستش من نتونستم خاطره هامو مثل بقیه چیزا مرتب و دسته بندی کنم.اگه میتونستم همه رو جمع و جور کنم ,اونوقت هر وقت میخواستم یا خاطره هایی میوفتادم که میخواستم.نه مثل الان که همشون رو زمین پخش و پلان و الان حتی اگه نخوام باز یه سری از خاطراتم رو میبینم و اون خوبارو گم کردم... از ما که گذشت ,شما سعی کنید مرتب باشید! -------------------------------------------------------------------- پ.ن:دیگه فصل اسکل شدن من به آخرش رسیده |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 21:22 توسط دانشجوی شکلاتی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یاداشتهای یک دانشجو! من, ???,دانشجو,مشغول به تحصیل در یکی از دیوونه خونه های تهران,رشتم برقه ولی کار سیم کشی نمیکنم!سر کار نمیرم ولی سر کار میذارم!گیتارو دوست دارم,خیلی خیلی خیلی زیاد(فعلا سبک پاپ),به غیر از گیتار نوشتنم خیلی دوست دارم و بهم آرامش میده!و در آخر طرفدار صلحم برای همه! همین!
|
| پیوندها |
|
hichi ماجراهای من و سایرین آرش صبحانی شبای پرتقالی عقاید یک دلقک ذهنیات یک دنیا یکی نبود ,2تا بود قاصدک طنز نگار شکلات تلخ آتش درون کافه قلم روزمرگی |
|
RSS
|